شبم را با خیالت غرق شادی کردم ای دوست
و تا فردای روشن گرم یادت هستم ای دوست
همین است آرزویم لحظه ای آیی کنارم
دعا گویم کنارت کاش من می مردم ای دوست
چرا هر شب به هرشب آن دو چشمت تا قیامت
تلنگر می زند هان روی احساساتم ای دوست
جدا افتاده ام من مانده ام تنهای تنها
و از دوری رویت رود جاری کردم ای دوست
کنار رود اشکم می نشینم تا که آیی
و آسان با نگاهی جان فدایت گردم ای دوست
و در پایان شعرم مثل آغازش سرودم
شبم را با خیالت غرق شادی کردم ای دوست
یزد ـ ۱/۵/۸۷
ياد آن قصه نگفتنهايش
ياد گنجينه اسرار بخير
ياد آن روز كه تا شام ز او
مي شنيدم همه انكار بخير
آن زماني كه دل از عشق بشد
همچنان مرغ گرفتار بخير
من كه تا صبح نخوابيده ولي
عطر و بوي گل بي خار بخير
من سرودم كه بگويم به شما
ياد آن لحظه ديدار بخير
قم ـ اول جاده كاشان ۱۷/۲/۸۷
گمان هرگز نميكردم كه از من بگذري آسان
چرا بر من نكردي اعتنا وقتي كه مي رفتي
به خوابم آمدي يك شب كه كردي بي خود از خويشم
مرا با خواب خود كردي رها وقتي كه مي رفتي
دلم دائم ز هجرت چون شقايق ميشود خونين
ولي جانا نبودي ياد ما وقتي كه مي رفتي
خيالم راحت از غم چون كه با من آشنا بودي
مرا از خاطرت بردي چرا وقتي كه مي رفتي
يزد 6/3/78
چه راههاي پر هراس را كه پشت سر گذاشتم
سوار اسب تندپا به سرزمين عشق راندهام
مسير اهواز ـ 2/1/80